محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1125
تاريخ الطبرى ( فارسي )
تو نمىشديم ولى تو محمد بن عبد الله هستى . » پيمبر گفت : « من پيمبر خدا هستم و محمد بن عبد الله هستم . » و به على گفت : « پيمبر خدا را محو كن . » اما على گفت : « نه ، هرگز ترا محو نمىكنم . » پيمبر صلحنامه را بگرفت - وى نوشتن خوب نمىدانست - و كلمهء محمد را به جاى پيمبر خدا نوشت و چنين نوشته شد : « اين صلحنامهء محمد است كه با سلاح به مكه در نيايد به جز شمشير در نيام ، و از مردم آن كسى را كه بخواهد پيرو او شود همراه نبرد و از ياران خويش كسى را كه بخواهد آنجا بماند مانع نشود . » و چون پيمبر وارد مكه شد و مدت به سر رسيد قرشيان پيش على آمدند و گفتند : « به رفيقت بگو از پيش ما برو كه مدت به سر رسيد . » و پيمبر از مكه برون شد . عمرو بن زبير گويد : وقتى صلحنامه به سر رسيد پيمبر به ياران خويش گفت : « برخيزيد و قربان كنيد و سپس موى سر بستريد . » اما كس برنخاست . پيمبر اين سخن سه بار گفت و چون كس برنخاست پيش ام سلمه رفت و آنچه ديده بود با وى بگفت . ام سلمه گفت : « اگر مىخواهى چنين كنند برون شو و با هيچكس سخن مگوى و قربان كن و موى تراش خويش را بخواه كه موى سر تو بسترد . » پيمبر برون شد و با كس سخن نكرد و قربان كرد و موى بسترد و چون قوم ، اين بديدند برخاستند و قربان كردند و موى از سر همديگر بستردند و نزديك بود كسانى در آن ميانه كشته شوند . ابن اسحاق گويد : آن كس كه در آن روز موى سر پيمبر بسترد خراش بن امية بن فضل خزاعى بود . ابن عباس گويد : به روز حديبيه كسانى موى سر بستردند و كسانى تقصير كردند و پيمبر گفت : « خداى موىستران را بيامرزاد . »